در وصف حال و روزم باید بگم امروز 6:45 صبح نزدیک بود خدافظی کنم با دنیا چون تقریبا خوابم برده بودپشت فرمون.بعد رسیدم دانشگاه با یه عالمه برگه پر همه ی مساله های کارخونه که گذاشته بودم صبح بخونم و تقریبا کف راهرو پهن شدم با همه ی وسایلم و هر کی رد میشد میپرسید الی طراحی داری؟ من میگفتم آره و دوثانیه بعدش میپرسید دیشب نخوابیدی؟ و من میگفتم نه!و انقد خواب بودم که یادم رفت ماشین حسابمو از اون دختر چادریه که بغل دستم نشسته بود پس بگیرم و دم در خونه این موضوع یادم افتاد. و اومدم خونه چشم افتاد به چشای قرمزم تو آینه ی آسانسور و بعد از مدتها انقد با خودم مهربون شدم یه لحظه گفتم الا بگردم ریختشو! بعد الان دیگه میرم بخوابم.
خیلی خسته اس.
پ.ن: به حضور رونا عادت کرده این صفحه.
خب اول باید این را بنویسم بعد بروم سراغ درس و مدرسه ی امروز.الان من تازه از خواب بیدار شدم البته قرار بود 3ساعت قبل بر اساس قولی که به وجدانم داده بودم بیدار باشم اما نشد.و اگر این درد نمیامد سراغم احتمالا حالا حالا ها خواب بودم.بله درد! در لحظه ی تلخ بیداری احساس کردم یک نفر فک من را گرفته توی مشتش و دارد با بیشترین توان فشار میدهد.بعد من گفتم آخ!و پریدم جلو آینه.و دهانم را باز کردم! آاااااااااااااا.و دیدم پشت دورترین دندان موجود یک جسمی تقلای خروج دارد از لثه ی صورتی و ملتهب من.اما هنوز خروج را نتوانسته!بعد دهانم را بستم.دستم را گذاشتم روی لپم و آمدم برای شما بنویسم که عاقلی درد دارد!!
پ.ن:از درد دندان که بگذریم از صبح یک صدایی میپیچد توی سرم.ووووووووو
برف را همه دوست داریم.از میان این همه یکی دلش تنگ تابستان و بهار است.تا درخت توتی سنگین شود از سپیدی.
بعد کم کم آدمها رنگ میبازند.تو به گوشه ی خلوت و امن خودت پناه میبری.دنیایت که یک اتاق باشد با دیوارهای سفید در آن لحظه برایت آغوش باز میکند.و تو به یکباره همه ی آرزوها و رویاهایت را بخاطر می آوری.که آن همه آدمها هیچ کدام راهی به دنیای آروزهای تو ندارند و هیچ کدام همسفر تو نخواهند بود. در همه ی لحظه هایی که تو مثل حلزون آهسته آهسته از کوه فوجی بالا میروی همراهت نخواهند شد.پس این که آن همه آدم که بوده اند و چه می اندیشیده اند در لحظه بی ارزش میشود.و تو تبدیل میشوی به مرکز دنیا.تو میشوی خود دنیا.تو دنیایی با همه ی فرداها آرزوها خیال ها و باشد که سپیدی ها....
وسط هیاهوی آن همه صندلی ها و خورشید و پاها و آدمهای طبقه ی سوم دانشکده علوم پایه شرمین سبز میشود سر راهم که وای الی!ای وای!آخ...بعد من دستش را میگیرم از وسط آن همه هیاهو میبرمش آن ورتر کاغذهایم را سر میدهم توی بغلش و میگویم بشین!همین قدر دستوری.غر غر میکند اول بعد می نشینیم روی زمین کف راهرو و تبدیل می شویم به مرکز توجه کمی از آن همه پاها و صداها که انگار روی زمین نشستن برایشان عجیبترین اتفاق دنیاست.
مرز بی خوابی هایم را رد کرده ام.خنده دار است این وضع که فصل مزخرف امتحانها روزمرگی را کشته.مرسی امتحانها!مرسی.
میدانم حالا وقت نوشتن نیست.وقت خواندن است.که وقت کم است.کم.اما دلم بخدا یک کاغذ سفید میخواهد و کلمه های بیخودی.باور کن گاهی خوشبختی همین نوشتن است.هرچقدر هم تلخ باشند کلمه هایت.هرچقدر که نتوانی احساست را کنترل کنی و بنویسی بی ویرایش و فکر و نظم و یک چیز سخیفی از آب در بیاید در نهایت.همین سخیفهای این وقت شب خوشبختی ست.از عشق هم که حرف میزنیم سخیف میشود.مگر این که شاعر باشیم.من اما تمام شعرم همین الیسمهای بیخودی ست.همین الیسم که دلش برای لحن خنده ی تو تنگ شده.خوب است که به وقت نبودن های کسی دلتنگ خنده اش باشی.گیرم که کلی هم غم باشد توی همین جمله ی سخیف الیسم و کسی نفهمد.نشنود.اما خوب است که دلتنگی ات برای لحن خنده اش باشد.
.انقد واسه گفتن جمله هام فکر میکنم این روزا که گاهی دلم میخواست که حلقم وصل بود به مغزم.انگشت میکردم حلقمو همه جمله هامو بالا میاوردم.
.اشکهام گنده گنده میاد پایین.تالاپ تالاپ میفته رو پارکت.رودخونه درست میشه.میدونی یه وقتایی آدم واقعا دلش میخواد یکی بیاد با اطمینان بگه ببین!همه چی درست میشه.
.کاش به من یاد میدادین تکثیر لحظه ی کوتاه خوشی رو
.درس دارم.